تبلیغات
همه چیز از همه جا - مطالب هفته اول خرداد 1394
 
درباره وبلاگ


سلام
ممنون که به وبلاگ من سر زدید مطالبو حتما با دقت بخونید.
حتما نظر بدید.

مدیر وبلاگ : محمد حاجی زاده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
همه چیز از همه جا
تلاش نکن تا شکست نخوری




سرهنگ و ستوان زیر دستش سوار قطار شدند.تنها صندلی های خالی در کوپه رو به روی خانم جوان و زیبا و مادر بزرگش بود.سرهنگ و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند.قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.در آن لحظات سکوت،کسانی که در کوپه بودند دو چیز شنیدند:صدای بوسه وسیلی.هر یک از افراد داخل کوپه تعبیر خودش را داشت.خانم جوان در دل گفت:از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادر بزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.مادر بزرگ به خود گفت:از آنکه، آن نوه ام را بوسید کفرم در آمد ولی افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.سرهنگ که آنجا نشسته بود فکر کرد که ستوان جسارت زیادی داشت که آن دختر را بوسید اما چرا من اشتباهی سیلی خوردم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد حاجی زاده
نظرات ()

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتن.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیر های روز نامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور شدنشان {راز خوشبختیشان}را بفهمند.سردبیر میگه:آقا واقعا این باور کردنی نیست؟یه همچین چیزی چطور ممکنه؟! شوهره روزای ماه عسل رو بخاطر میاره و میگه:برای ماه عسل به شمیلا رفته بودیم.اونجا برای اسب سواری هر دو،دو اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بودولی اسب همسرم یکم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم از رو زین افتاد.همسرم بلند شد و خودشو جمع وجور کرد و پشته اسب زد و گفت: "این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و راه افتاد.بعد مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این بار دومت".بازم راه افتادیم.وقتی که اسب برای سومین بار همسرمو انداخت،همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از تو کیف در آورد و به اسب شلیک کرد و اونو کشت.سر همسرم داد کشیدم و گفتم:چیکار کردی روانی؟حیوون بیچاره روکشتی.دیوونه شدی؟همسرم با خونسردی نگاهی به من کرد و کفت:"این بار اولت"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد حاجی زاده
نظرات ()

رفقات کم باشن اما تک باشن.به سلامتی رفیقای خوبم که کمن ولی تکن.....

........

در این دنیای نامردان مه مردانش عصا از کور میدزدند.من ساده لوح خسته محبت آرزو کردم!

.......

از هر چه ترسیدیم سرمان آمد!!.بیایید کمی هم از"خوشبختی"بترسیم.

.......

به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دزر کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت.

.......

از سگ کمتر است،وقتی به وفاداریش اعتمادی نیست.غلاده اش را باز کن،بگذار برود،سگ ولگرد هر عابری را چند قدمی همراهی می کند.

.......

جارو برقی با اینکه میدونه زباله راه نفسشو میبنده بازم هورتش میده.جارو برقیتیم آشغال

.......

از روی کینه نیست که خنجر به سینه ات میرنند،این مردمان تنها به شرط چاقو دل میخرند.

.......

فردی به خدا گفت:اگر تو سرنوشت مرا نوشتی پس دیگر چرا آرزو کنم!خدا پاسخ داد:شاید نوشته باشم هر چه آرزو کرده باشم....
.......

اگر بعد از هر لبخندی خدا را شکر نمیکنید حق نخواهید داشت بعد از هر اشکی از او گله مند شوید...

........

روی تمام برگ درختان نوشتم دوستت دارم،ولی چه فایدهبزل همسشه خردن!

.......

قطار راهت را بگیر و برو،نه کوه دیگر توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافه.

روزگار،روزگار دیگریست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد حاجی زاده
نظرات ()

عجیب ولی واقعی

 

این داستان،یکی از 10داستان راه یافته به مرحله نهایی دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری است.

زن جوان انباری را گشت و صدا زد:ایوب.ایوب بازی تمومه مامان .اینقدر منو حرص نده.فکر می کنم رفتی تو کوچه ،دوباره گم شدی.اون وقت آواره کوچه و خیابون می شم ها!.......صدایی به گوش نرسید.زن جوان از زیر زمین بیرون آمد.توی باغچه نگاهی انداخت و پشته بوته ها را هم گشت.نگاهی به ایوان انداخت.نگاهی به بشکه های گوشه ی حیاط.به سمت آنها رفت.خم شد و پشت بشکه ها را نگاهی انداخت.پسرک پشت بشکه ها بود.توی خودش چمپاته زده بود و با نگاهی از سر شیطنت به زن نگاه میکرد.زن گفت:خدا بگم چیکارت نکنه ایوب!....دوباره هول به دلم انداختی.فکر کردم دوباره گم شدی.مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن.ایوب از سر خنده ریسه می رود.زن دستش را دراز می کند تا پسر را از پشت بشکه ها بیرون بیاورد.

ایوب.....ایوب.... ایوب....کجایی مادر؟! بسه دیگه خودتو نشون بده.هن هن کنا ندر حالی که از پا درد می نالد از پله ها پایین می رود.پشت جعبه ها را نگاه میکند.پشت قالی پوسیده لوله شده را.توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می زند:ایوب،بازی بسه دیگه مادر.بیا بیرون هر جا قایم شدی.اینقد تنه منو نلرزون! فک می کنم رفتی تو کوچه گم شدی،اون وقت با این پا دردم دوباره آواره کوچه خیابون میشم ها!.صدایی به گوش نمی رسد.پیر زن  از زیر زمین بیرونمی  آید.توی باغچه نگاهی می اندازد و پشته بوته ها را هم می گردد.نگاهی به ایوان می کند.نگاهی به بشکه های گوشه ی حیاط.به سمت آنها میرود.خم می شود و پشت بشکه ها را نگاهی می اندازد.سرباز جوانی پشت بشکه هاست..توی خودش چمپاته زده و با نگاهی از سر شیطنت به پیرزن نگاه می کند.پیر زن می گوید:خدا بگم چیکارت نکنه ایوب. دوباره هول به دلم انداختی.فکر کردم دوباره گم شدی.مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن.ایوب می خندد.پیرزن دست دراز میکند تا سرباز جوان را از پشت بشکه ها بیرون بیاورد.

پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می اندازد.پشت سرش قاب عکسه بزرگی روی دیوار به چشم می خورد.در قاب عکس،جوانی در لباس سربازی لبخند می زند.زیر عکس با حروفی بزرگ نوشته شده اشت:

"شهید مفقود ایوب یاوری"

امروز،چهارمین بار است که پیرزن زیر زمین،انباری و پشت بشکه ها را به دنبال ایوب گشته است.

شادی روح "شهدا"صلوات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد حاجی زاده
نظرات ()
لره میره تو جنگل یه خرس می افته دنبالش لره فرار می کنه میره بالا درخت خرسه میگه هوووی بیو پایین لره میگه می تو لری خرسه میگه ما حیوونا همه لریم فقط خره که ترکه.
........
به لره میگن دو ضربه در دو چند میشه میگه چهار.چهارتا گردو بش میدن بعد میگن حالا سه سه تا لره میگه یه گونی.
........
لره دکتر میشه از تو اتاق عمل میاد بیرون به پسرمریض میگه بابات کور شده،فلج شده و حافظه شم از دس داده پسره می افته رو زمین لره میگه شوخی کردم بابات مرد
.......
لره تو خیابون رد میشده یه دشداشه عربی میبینه میگه نانم کی عرب خه پوسشه انداخت ره
.......
سه تا بهترین خوابیدن های دنیا:
۱- خوابیدن رو پای مامان وقتی کلی خسته ای
۲- خوابیدن رو شونه ی عشقت وقتی کلی تنهایی
۳- خوابیدن با چشمای باز وقتی معلم داره درس می ده
......

داشتم با تبلت پسر عموم “Angry Beards” بازی میکردم !

بابام اومد بقلم نشست ، یه سری تکون داد زیر لب گفت :

” آخرشم کفتر باز دیجیتالی شد”

.........

همسایمون اسمش “طلا”ست

توی “نقره” فروشی کار میکنه

تازگیارفته برنزه کرده…!

فکرکنم اخر با مِسی ازدواج کنه

بچه شم شکل استیلی میشه !

........

ﺭﻭﺯﺍﻱ ﺗﻌﻄﻴﻞ ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺘﻤﻮ ﺭﻭﻱ ﺳﺎﻋﺖ

ﻫﻔﺖ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻣﻴﮑﻨﻢ

ﺯﻧﮓ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻢ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻢ ﮔُ*ﻪ ﻧﺨﻮﺭ!

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﺑﻢ ^-^ ای حال میده !



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد حاجی زاده
نظرات ()