تبلیغات
همه چیز از همه جا - داستان:بوسه و سیلی
 
درباره وبلاگ


سلام
ممنون که به وبلاگ من سر زدید مطالبو حتما با دقت بخونید.
حتما نظر بدید.

مدیر وبلاگ : محمد حاجی زاده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
همه چیز از همه جا
تلاش نکن تا شکست نخوری




سرهنگ و ستوان زیر دستش سوار قطار شدند.تنها صندلی های خالی در کوپه رو به روی خانم جوان و زیبا و مادر بزرگش بود.سرهنگ و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند.قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.در آن لحظات سکوت،کسانی که در کوپه بودند دو چیز شنیدند:صدای بوسه وسیلی.هر یک از افراد داخل کوپه تعبیر خودش را داشت.خانم جوان در دل گفت:از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادر بزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.مادر بزرگ به خود گفت:از آنکه، آن نوه ام را بوسید کفرم در آمد ولی افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.سرهنگ که آنجا نشسته بود فکر کرد که ستوان جسارت زیادی داشت که آن دختر را بوسید اما چرا من اشتباهی سیلی خوردم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد حاجی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.