تبلیغات
همه چیز از همه جا - عجیب ولی واقعی
 
درباره وبلاگ


سلام
ممنون که به وبلاگ من سر زدید مطالبو حتما با دقت بخونید.
حتما نظر بدید.

مدیر وبلاگ : محمد حاجی زاده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
همه چیز از همه جا
تلاش نکن تا شکست نخوری




عجیب ولی واقعی

 

این داستان،یکی از 10داستان راه یافته به مرحله نهایی دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری است.

زن جوان انباری را گشت و صدا زد:ایوب.ایوب بازی تمومه مامان .اینقدر منو حرص نده.فکر می کنم رفتی تو کوچه ،دوباره گم شدی.اون وقت آواره کوچه و خیابون می شم ها!.......صدایی به گوش نرسید.زن جوان از زیر زمین بیرون آمد.توی باغچه نگاهی انداخت و پشته بوته ها را هم گشت.نگاهی به ایوان انداخت.نگاهی به بشکه های گوشه ی حیاط.به سمت آنها رفت.خم شد و پشت بشکه ها را نگاهی انداخت.پسرک پشت بشکه ها بود.توی خودش چمپاته زده بود و با نگاهی از سر شیطنت به زن نگاه میکرد.زن گفت:خدا بگم چیکارت نکنه ایوب!....دوباره هول به دلم انداختی.فکر کردم دوباره گم شدی.مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن.ایوب از سر خنده ریسه می رود.زن دستش را دراز می کند تا پسر را از پشت بشکه ها بیرون بیاورد.

ایوب.....ایوب.... ایوب....کجایی مادر؟! بسه دیگه خودتو نشون بده.هن هن کنا ندر حالی که از پا درد می نالد از پله ها پایین می رود.پشت جعبه ها را نگاه میکند.پشت قالی پوسیده لوله شده را.توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می زند:ایوب،بازی بسه دیگه مادر.بیا بیرون هر جا قایم شدی.اینقد تنه منو نلرزون! فک می کنم رفتی تو کوچه گم شدی،اون وقت با این پا دردم دوباره آواره کوچه خیابون میشم ها!.صدایی به گوش نمی رسد.پیر زن  از زیر زمین بیرونمی  آید.توی باغچه نگاهی می اندازد و پشته بوته ها را هم می گردد.نگاهی به ایوان می کند.نگاهی به بشکه های گوشه ی حیاط.به سمت آنها میرود.خم می شود و پشت بشکه ها را نگاهی می اندازد.سرباز جوانی پشت بشکه هاست..توی خودش چمپاته زده و با نگاهی از سر شیطنت به پیرزن نگاه می کند.پیر زن می گوید:خدا بگم چیکارت نکنه ایوب. دوباره هول به دلم انداختی.فکر کردم دوباره گم شدی.مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن.ایوب می خندد.پیرزن دست دراز میکند تا سرباز جوان را از پشت بشکه ها بیرون بیاورد.

پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می اندازد.پشت سرش قاب عکسه بزرگی روی دیوار به چشم می خورد.در قاب عکس،جوانی در لباس سربازی لبخند می زند.زیر عکس با حروفی بزرگ نوشته شده اشت:

"شهید مفقود ایوب یاوری"

امروز،چهارمین بار است که پیرزن زیر زمین،انباری و پشت بشکه ها را به دنبال ایوب گشته است.

شادی روح "شهدا"صلوات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : محمد حاجی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.